تبليغاتX
شعری برای تو


شعری برای تو




درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :
فلورا

دوستان

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :

ما را که بجز توبه شکستن هنری نیست

با هر  دله دیوانه  نشستن  ثمری نیست

برخیز جز این چاره نداری که در اینجا

جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست

 ما خانه بدوشیم 

ما حلقه به گوشیم

جز در ره این کار نکوشیم و نکو شیم

 در کلبه ما سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست

در حلقه ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست

ما مطربه عشقیم ودر او از سناییم و خداییم

در کعبه ما  جنگ رسیدن به خدا نیست

 ای عاشق دیوانه  وا کن در میخانه

می زن دو سه پیمانه که ناخورده می و رفته ز هوشیم


نويسنده: فلورا مورخ: نهم دی 1388 در ساعت: 10:54
|+|
                                                              

  

توی خلوت پر از همهمه ام ، که صدایی به صدا نمی رسه

اگه می تونی منو دعا بکن ، من که دستم به خدا نمی رسه

آسمونا ارزونی پرنده ها ، جای آسمونا یه قفس بده

همه ی دارو ندارمو بگیر ، هر چی بودمو دوباره پس بده

بازم هیچ راهی به مقصد نرسید ، من هزارو یک شبه معطلم

تا ته جاده دنیا رفتم ، بازم انگار سر جای اولم

چرا دنیا با تمام وسعتش ، مرهمی برای زخم من نداشت؟

پای هر چی که دویدم آخرش ، حسرت داشتنشو تو دلم گذاشت

سر رو شونه های سنگ روزگار ، قد این فاصله هق هق میکنم

دارم از ثانیه ها سیر میشم ، دارم از دوری تو دق می کنم

پشت خنده های مصنوعی من ، دل به این بغض گلو شکن بده

روزگار سردمو ورق بزن ، دست مهربونتو به من بده

گمشدم توی شبی که خودمم ، شبی که حتی یه فانوس نداره

منو با خودت ببر به روشنی ، آخه هیچکی مثل تو منو دوست نداره

لک زده دلم واسه یه همزبون ، شیشه دل همه سنگ شده

می دونی دلیل گریه هام چیه؟ ، آی خدا دلم برات تنگ شده ....

 


نويسنده: فلورا مورخ: بیست و یکم شهریور 1388 در ساعت: 14:11
|+|
 

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو، نمی دونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو

چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن، وسط قصه میشه سر به سر من میذارن، تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن

میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم، می تونم مثل همه یه عشقه بادی بسازم

تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه، تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی، می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم، می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام، یه دروغگو میشمو همیشه ورد زبونام

یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم، با چه تیری اونیکه دوسش دارم شکار کنم

من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره؟  توی دنیا اصلا ً، عشق واقعی وجود داره؟؟؟؟؟؟

 


نويسنده: فلورا مورخ: بیست و چهارم فروردین 1388 در ساعت: 0:5
|+|
پاییز

شهر در رنگ طلایی غروب

باز می رفت به خواب

آسمان از هممه جا می آورد

ابرها را به شتاب

حمله آورد به شهر از سر کوه

باد برف آور و سرد

چیده شد باز به سرپنجه باد

برگ نارنجی و زرد

ابرها با کمک باد به هم پیوستند

و شتابان با هم

همه روزنه ها را بستند

شهر را پوشاندند

شهر سرشار از رنگ

لحظاتی سپری شد به سکوت

به درنگ !

صبحگاهان که ز خوابی آرام

شهر ما دیده گشود

خبر از رنگ نبود

همه جا نور امید

همه جا زیبایی

همه جا رنگ سپید

 


نويسنده: فلورا مورخ: هشتم آذر 1387 در ساعت: 19:22
|+|
Welcome to my kingdom!

...و پاییز می اید به استقبال این روزهای...

نشسته ام درپشت بام کاه گلی

که

با دست های کوه

دو سلام فاصله دارد!

درخت های این حوالی، به عطسه های پاییز خیلی خیلی حساس هستند!

درخت پشت پنجره آشنا را جا گذاشتم در روزهای دور!

نمی توانست کنار بیاید با این روزگار مرتفع...!

با سونامی تنهایی و سکوت!

...

Loneliness is my best friend!

.

Im not joking!

I … am …serious!

...

می بینی در این ارتفاع زندگی، به کجای جغرافیای باور رسیده ام؟!

به خودم می گویم:

بی خیال نوشتن!

بی خیال نوشتن!

بی خیال تو...! بی خیال توی بی خیال!

...

عزیزم!

هیچ اتفاقی نمی افتد!

همان طور که تا به امروز نیفتاده است!

اگر من بی خیال تو بشوم،

اگر تو خودت را از من دریغ کنی،

اگر من به دریغ کردن های تولج کنم

و

بی خیالت شوم(حتی در ظاهر!)

اگر...اگر... و اگر هزار تا اگر دیگر جا خوش کنند در زندگی مان،

هیچ اتفاقی نمی افتد برای درخت های این حوالی

که

به عطسه های پاییز خیلی خیلی حساس هستند!

فقط من فرسوده میشوم دراین پشت بام کاه گلی

فقط تو پیر می شوی در...

فقط نا منتظرتر از دوست داشتن مان، مرگ سلام میکند به یک لحظه !

فقط در قرن های آینده

یک حسرت در دل تو

و یک داغ در دل من

می ماند تا هزار بار به دنیا آمدن و رفتن مان !

من نمی دانم بار دیگر که به دنیا بیایم

لبخند گرم تو، کجای زندگی من پرسه میزند.

تو نمی دانی که در دنیاهای بعد، من در بطن کدام ثانیه بودنت ایستاده ام.

ببین؟!؟!

...

Can you hear me!?

تو که می دانی من چقدر دوستت دارم!

تو که می دانی من تو را ترجیح داده ام به...

بگذریم!

تو که می دانی؟!

Come on!

پس حرف حساب بهانه هایت چیست؟!

What?!

...

بگذریم عزیزم!

سلام مرا به روزهای تعلل ات برسان!

روی خوش طعم غرورت را ببوس!

لج بازی های من هم سلام بلند بلند می رسانند!

وعده دیدارمان باشد راس ساعت پشیمانی بی چاره!!!

" بی شک

او بی من خواهد زیست

من نیز بی او به یقین خواهم زیست

لیک در این میان

زندگی

این خود زندگی ست که لب چشمه

عطشناک می ماند..."(واراند)

 


نويسنده: فلورا مورخ: بیستم مهر 1387 در ساعت: 18:0
|+|
..:دارم به تو فکر میکنم:..

Hi my sweetheart!

روزبه خیر ترانه جوانی من!

شادی های زندگی!

آخر تواز کجا میدانی که اینقدر دلم برایت تنگ شده!!!

از کجا می دانی؟!ها؟!

*  *  *

It is five minutes before writing above lines

نشسته ام روبروی روزهای مبادا!

روزهای ناخوانده

روزهای مبادای بی توروزگار گذراندن های بی انتها!

همان مباداهایی که انگار قصد ندارندhappy end  شوند، هرگز!

باز هم دکمه repeat را می زنند ثانیه ها:

دلم برایت تنگ شده شدید!

آخر یکی نیست به تو یادآوری کند

که

مرا چه به تحمل دوری تو؟!

مرا چه به این همه تحمل فاصله؟!

Just answer me please!

خودت بهتر می دانی که امروز 5 قرن از آخرین سلاممان میگذرد!!!

5 قرن !

دارم به تو فکر میکنم، خودآگاه!

ناخودآگاهم دیگر اشباع شده از تو!

دارم به تو....

تو این همه خونسردی و وقار را از کدام کوه به ارث برده ای؟!

چرا واکنش های من- آنهم از نوع بدش!- نسبت به کارهایت، تو را از کوه وقار پایین نمیکشد؟!

No answer!

5 قرن است که از تو خبری ندارم!

می توانم خبر داشته باشم ها!

اما غرور نمیگذارد اصلا ً !

خودت که خوب مرا میشناسی!

خودت می دانی که من چقدر با غرور همسایه ام!

همیشه دلم می خواسته و می خواهد که در رابطه با تو مغرور باشم!!

این کار لذت بخش ترین های زندگی مشترکمان است!

منظورم همان زندگی مشترک چند صدم ثانیه ای ست که هر 5 قرن یکبار اتفاق می افتد!!!

بگذریم از این همه ندیدن!

دارم به تو فکر میکنم!

زنگ تلفن، مرا به دنیای واقعیت دعوت می کند

خئاحافظی میکنم از تخیل

و....

تو هستی!!!!

Unbelievable!

*  *  *

Five minutes later

آخر تو از کجا میدانی که دلم برایت تنگ شده؟!

که

درست در لحظه، تماس میگیری بعد از این همه قرن!

چقدر طعم لبخندهایت خوش رنگ تر شده است!

این را از پشت خط هم میتوانم تشخیص دهم!

چقدر با وقار صحبت میکنی و مهربان و.....

راستی! از وقتی تو زنگ زده ای، مباداها، پا به فرار گذاشتند سریع!

Today is my day!

همین چند صدم ثانیه شنیدن صدای تو

مرا بس است برای تحمل قرن های پیش رو!

...

باید فکری برای غرورم بکنم حتما ً!

شاید قرن ها فراری شوند! قرن های مبادا!

What do you think?!

I love you so much!

 

 

 

 


نويسنده: فلورا مورخ: بیست و پنجم شهریور 1387 در ساعت: 18:23
|+|
من نمی دانم....

عشق همیشگی ست ،این ما هستیم که ناپایداریم...

                                                                (لئو بوسکالیا)

من نمیدانم فلسفه دوستی ما انسانها با یکدیگر چیست؟

شاید....!

ما انسانها با هم دوست میشویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال کمک کنیم.

با هم دوست می شویم تا طرف مقابلمان را شاد کنیم

خودمان هم نشاط را مزه مزه کنیم.

دوست می شویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم به سمت ابد.

ما....

من نمی دانم فلسفه دوستی من و تو چیست؟

من مدام فقط باید به نبودنت فکر کنم!

مزه تنهایی گرفته تمام وجودم را!

دیگر نمی دانم شادی چه طعمی دارد!

من هر روزم را با تکرار عبارتهای تاکیدی و مثبت شروع می کنم.

یک احساس خوبی در رگهایم وول می خورد با اینکار.

اما... فقط کافیست به خلا نبودنت فکر کنم.

دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست که نیست!

....

لطفا فلسفه دوستی بین خودمان را برای من تعریف کن؟!لطفا!

تو چه جور می توانی بدون من زندگی کنی؟!

تویی که سه قرن پیش می گفتی" دوستت دارم".

تویی که با مهربانی هایت به من خاطر نشان میکردی که برایت ارزش دارم.

حالا فلسفه این تنهایی و دلتنگی و ... چیست؟

این فقدان خواسته یا ناخواسته ات را ترجمه کن برایم، شاید خمودگی دست از سرم بردارد...

من این شهر شلوغ غربت زده را نمی خواهم.

این پله های روزافزون پیشرفت را دوست ندارم!

این بیگانگی بزرگترین فاجعه  زندگی من است( البته بعد از فاجعه گم کردن تو!)

کاشکی دیر نشود!

کاشکی جنون دست از سر نوشته های من بردارد، کاشکی!

دلم برای سلامهای خوش طعمت تنگ شده، عزیز روزهای زندگی!

دلم برایت تنگ شده، عزیزی که به من تکرار جمله ی "دوستت دارم" را آموختی!

چرا مرا نجات نمی دهی از اینهمه دغدغه؟!!!

میبینی؟! سطر به سطر نوشته هایم لهجه ی دلتنگی شدید به خود گرفته اند؟!

راستی! این نوشته ها را هنوز هم می خوانی؟!!

اگر پاسخت" آری" ست، کاری بکن که فلسفه دوستی، زیباترین فلسفه زندگی مان بشود!!!

 


نويسنده: فلورا مورخ: ششم شهریور 1387 در ساعت: 12:45
|+|
.::تقدیم به نیمه گمشده ام::.

.::تقدیم به نیمه گمشده ام::.

ابرهای آسمان دلم غرانند و سیل اشک اجازه نگاشتن نمی دهد، تو سوار بر ابرهای خیالم آمدی، فرشته وار به استقبالت آمدم و دست در دستت نهادم تا بهانه ای باشد برای پیوندی عارفانه...

مهربانم کنون تو رفته ای و از این روزها تنها خاطره ای نقش گرفته بر دفتر خاطرات ذهنمان بر جای خواهد ماند، بی تو کویری لایتناهی هستم و عشق در دستانم ترک می خورد، جای پایت قدمگاه دلم شده و تا دنیا دنیاست برای زیارت آن صبح و شام مهمان دلم خواهم بود...

جاده ای که تو را غریبانه در آغوش گرفت می داند انتها بی معنیست، می خواهم تو هم بفهمی علاقه ام به تو بی انتهاست هر چند فرسخها فاصله بینمان باشد. می دانم که قلب مهربانت دیگر هرگز جایگاه من نیست اما به وسعت قلبم برایت کاخی بنا کرده ام کاخی که از در و دیوارش نام و یاد روزهای با تو بودن آویزان است.به هر طرف که بنگرم تنها تویی و تو ...

برای تا ابد باقی ماندن این کاخ رویایی، ای رویای پر حسرت من، تا دریا دریاست و تا خورشید بر آسمان آبی نور افشانی می کند دعا خواهم کرد....

I miss you

Like the Tree needs the Earth

Like the Night needs the Moon

Like the Star needs the Sky

Like the Guitar needs the Tuna

My world needs you…

 

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

لحظه ی اومدنت ازم خواستی شهرو چراغونی کنم....بیا ببین بعد از رفتنت ستاره ها هم خاموش شدن...!!


نويسنده: فلورا مورخ: بیست و یکم مرداد 1387 در ساعت: 0:19
|+|
 

 

يادته كنار دريا روي ماسه هاي ساحل

گفتي كه هرگز تواز من نميشي يه لحظه غافل

دوتا قلب عاشقونه روي ماسه ها كشيدي

گفتي تار موي من رو به همه دنيا نميدي

نه......

 مگه تو نگفته بودي واسه تو رفيق راهم

ما چه نقشه ها كشيديم واسه فردا كه باهم

تو ميگفتي كه بمونيم پاك و بي رياو ساده

دستاي همو بگيريم توي پيچ و خم جاده

اما افسوس آب دريا قلبارو از هم جدا كرد

دل سنگه آبي آب لبامونو بي صدا كرد

توي چشم به هم زدن برد آب دريا خاطراتم

حالا يك دل واسه من موند كه اونم مونده تو ماتم......

بميرم اون دم آخر چي به روز عشقم اومد

هي نگاش به من ميفتاد كاري از من بر نيومد

ميديدم كه لاي موجا دنبال دستام ميگرده

با غمو گريه و زاري مگه عشقم بر ميگرده

خون بهاشو من نميخوام عشقمو داري ميگيري

دريا با ساحل سنگت اي خدا كنه بميري

ميدونم كه لاي موجا دنبال دستام ميگرده

اي خدا خودت نگاه كن دريا با دلم چه كرده؟

اما افسوس آب دريا قلبارو از هم جدا كرد

دل سنكه آبي آب لبامونو بي صدا كرد

توي چشم به هم زدن برد اب دريا خاطراتم

حالا يك دل واسه من موند كه اونم مونده تو ماتم

از لب دريا و ساحل هركي يك خاطره داره، آخه دستا خيليا رو توي دست هم ميزاره

دريا حرفي دارم اما واسه ي گلايه ديره،از خدا مي خوام كه هيچوقت عشقتو ازت نگيره

اما نارفيقي كردي كردي عشقمو نشونه، باشه اشكالي نداره ما خدامون مهربونه

 


نويسنده: فلورا مورخ: نهم مرداد 1387 در ساعت: 0:56
|+|

 

با سقوط دستهای ما, در تنم چیزی فروریخت

هجرتت اوج صدامو, از فراز شاخه آویخت

ای زلال سبز جاری, جای خوب غسل تعمید

بی تو باید مرد و پژمرد , زیر خاک باغچه پوسید

فصلی که من با تو ماشد, فصل سبز خواهش برگ

فصلی که من بی تو من شد, فصل خاکستری مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود , ناجی لب تشنگی بود

جز تو آغوش کدوم برگ, سایه کاه خستگی بود

بی تو باید, بی تو باید, تا نفس دارم ببارم

من برای گریه کردن, شونه هاتو کم میارم

چشم تو با هق هق من, با شکستن آشنا نیست

این شکستن بی صدا بود, هر صدایی که صدا نیست

ای رفیق ناخوشی ها, این خوشی باید بمیره

جز تو همراهی ندارم, تا شبو از من بگیره

با تو بدرود ای مسافر, هجرت تو بی خطر باد

پرتپش باشه دلی که, خون به رگهای تنم داد.....

                                                          

************************************************************************

 

                مرا به خلوت چشمانی فراخواندی

                                                     که ازدحام زائرانش,

                                                                    سکوت خلوت شبهای عاشقان را بر هم ریخته بود....

 


نويسنده: فلورا مورخ: سوم مرداد 1387 در ساعت: 20:52
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir